شبکه های اجتماعی

مقالات

تو گوئي که هرگز ز مادر نزاد!

بعد از بازنشسته شدن در سال 1386 شمسي، تصميم گرفتم در شهر سنندج به سراغ کساني بروم که در کُنج خانه‌هايشان به‌طور افسرده روزگار مي‌گذرانيدند. البته ابتداء به‌سمت اشخاصي رفتم که دارای سابقه، شهرت و ويژگي‌های خاصي بودند. لذا برحسب اتفاق در بازديدی که از موزه‌ی خانه‌ی کورد سنندج داشتم در اتاق جای زيورآلات واقع در طبقه‌ی دوم با جناب اميرخان آصفي روبه‌‌رو شدم که جلو پنجره‌ی رو به جنوب و مشرف بر حياط بزرگ پُراز باغچه، روی يک صندلي نشسته بود و اصلاً با کسي صحبت نمي‌کرد. شنيده بودم که او تنها بازمانده از خانواده‌ی آصف‌اعظم کردستان است. با شگرد سئوال کردن خواستم با ايشان ارتباط برقرار کنم، اما مورد پذيرش قرار نگرفتم! چون راجع به شخص اميرارسلان و خانواده‌ی آصف اطلاعاتي از ديگران کسب کرده بودم و مي‌دانستم که ايشان با سن حداقل 80 سال يک تاريخ زنده‌ی شهر سنندج مي‌باشد. لذا ادامه‌ی برنامه‌ام را به برخوردهای بعدی موکول نمودم. چون اميرخان به هيچ جائي به‌جز موزه‌ی سنندج و خانه‌ی کورد نمي‌رفت، بنابراين فقط به‌خاطر بر‌قراری ارتباط با ايشان هفته‌ای يک‌بار به محوطه‌ی خانه‌ی کورد مي‌رفتم و مي‌خواستم هر طور که شده او را از انزوا در بياورم. مردم شهر از حالت انزوای او خبر داشته و بسياری افراد او را افسرده مي‌پنداشتند! گويا از زمان انقلاب تا موقع تاٌسيس خانه‌ی کورد در سال 1382 ايشان در انزوای کامل مي‌زيسته است! من از محل زندگي او هيچ اطلاعي نداشتم. ديدارهايم را در محوطه‌ی خانه‌ی کورد با او زياد نموده و يواش يواش با وی دمساز شدم. شگرد معلمي را به‌کار گرفته و توانستم بعد از چندين جلسه او را به هم صحبتي با خود وادار کنم. با گوشي موبايل از او عکس مي‌گرفتم و گاهي صدای ضعيف و نحيف او را در پاسخ دادن به سئوالات تاريخي ضبط مي‌کردم. خودم را کاملاً به او معرفي کرده و تقريباً اعتمادش به من جلب شد. او را دعوت کردم تا با ماشين شخصي من به پارک آبيدر برويم. ابتدا امتناع مي‌ورزيد. اما بعد از ادامه‌ی آشنائي و چندين بار اصرار من، بالاخره موفق شدم او را به آبيدر ببرم. امير ارسلان کم کم به من اُنس گرفت و صحبت کردن ما حالت دوستانه پيدا نمود. او را به حرف آورده بودم  و به خاطراتش گوش مي‌دادم. او درد دل‌هايش را برايم بازگو مي‌کرد و از مجاورت و محاوره با من خوشش مي‌آمد تا جائي که حاضر شد با من به جلسات انجمن ادبي آئينه واقع در کتاب‌خانه‌ی مرکزی شهر سنندج بيايد. آن انجمن را آقايان نجم‌الدين شوکت‌ياری و ايرج عبادی اداره مي‌کردند. ايرج عبادی دبير بازنشسته‌ی زبان انگليسي به ادبيات فارسي و شاعری و نويسندگي نيز علاقه‌ی وافر داشت. عبادی به جای تدريس خصوصي و کارهای اقتصادی با هفته‌نامه‌‌ی ديارکهن هم‌کاری نموده و مقالاتی از اين‌جانب را در شماره‌‌هائی از آن با تيراژ 5000 نسخه چاپ نمود. من تقريباً به اهداف خود رسيده بودم. اميرخان تا دو سال آخر عمرش سيمکارت و گوشي موبايل نداشت و من از طريق تلفن ثابت منزلش با او قرار ملاقات مي‌گذاشتم. به‌قول نجم‌الدين درفش همين يک کار برای رفتن فواد به بهشت کافي مي‌باشد! آری آن پيرمرد هشتاد ساله با هيچ‌کس حرف نمي‌زد و همواره در خلوت و تنهائي با خودش هم صحبت بود. من توانستم او را سوار بر ماشين برای تفريح به جاهای زيادی در خارج از شهر سنندج ببرم. عصر دوشنبه‌ها در ساعت 3 بعد از ظهر دور ميدان اقبال يا آزادی سنندج جلو ساختمان دادگستری قديم، من و مهندس و درفش و جناب اميرآصفي جمع مي‌شديم و پياده به‌سوی محل انجمن ادبي آئينه واقع در سالن طبقه‌ی بالای ساختمان کتاب‌خانه‌ی مرکزی سنندج روبه‌روی خانه‌ی معلم راه مي‌افتاديم. حضور اميرارسلان در سالن آمفي‌تاٌتر مايه‌ی تعجب حاضرين شده بود. چون انزوا طلبي و داشتن ريش پهن و دراز و قيافه‌‌ی مخصوص و طرز لباس پوشيدنش در سطح شهر برای همگان مشخص و در واقع منحصر به‌فرد بود. جالب اين‌که يک روز مردی حريف کنارش نشست و او را وسوسه نمود تا بالای سن برود و به معرفي خود و خانواده‌اش بپردازد. کسي از نيّت باطني آن مرد خبر نداشت. اميرارسلان بدون مشورت قبلي با من، شرحي راجع به آباء و اجداد خود يعني خانواده‌‌ی آصف اعظم را به صورت نظم اما  بدون ‌ ‌وزن و قافيه در آورده و بي اطلاع ما آن را به مجريان انجمن سپرده بود. روزی به‌طور سورپرايز مجری ايرج عبادی، اسم اميرارسلان آصفي را خواند تا پشت ميکروفون برود. او فوری از جا بلند شد و به‌سوی سن راه افتاد و از چند پله که بالا رفت با آن لباس و سر و وضع مخصوص هم‌چون نقالان شاهنامه به سخن آمد و همه را متحيّر نمود. من و درفش خيلي ناراحت شديم که چرا امير خودسرانه به اين‌ کار مبادرت کرده و آن گفتار نسنجيده را تحت عنوان سروده‌ی شعری، به‌طور خيلي نامناسب بيان نمود؟! مهندس بي‌تفاوت نسبت به آن وضع به من گفت چرا ناراحتي؟ دليل بياور که چرا اميرارسلان نبايد آزاد باشد و هر آن‌گونه که هست خود را ظاهر نمايد؟! خلاصه بر اثر تلقينات ديگران اجباراً ضامن اطمينان نگه‌داری و مواظبت از امير آصفي را در سطح شهر رها و بدون احساس گناه او را به حال خودش گذاشتم. ولي ناخودآگاه ترسم از آن بود که بلائي سر خودش بيآورد و يا اين‌که ديگران به اذيت و آزارش بپردازند. بعداً متوجه شدم که به‌صورت انفرادی نه تنها در جلسات انجمن آئينه بلکه به جلسات انجمن مولوی کورد سنندج نيز مي‌رود. ديگر ترس او از رفت و آمد در ميان مردم ريخته و در واقع از آن انزوای 30 سال گذشته در آمده بود!

اميرارسلان مي‌گفت: در جريان انقلاب سال 1357 شمسي همه‌ی اموال خانه‌ی پدرش ساعدالسلطان والي کردستان غارت ‌گرديد و قيافه‌ی بسياری از آن افراد را که به خانه‌‌ی من آمدند و مرا کتک زدند و همه چيز و تمام دار و ندارم را بردند مي‌شناسم. بعضي از آن‌ها را الآن هم در سطح سنندج مي‌بينم! تمام کُتب قديمي و خطي فراوان و نفيس کتاب‌خانه‌ی پنج هزار جلدی دارالحکومه که ميلياردها تومان ارزش داشتند به يغما رفت. آنان چمدان‌های فلزی پر از عتيقه‌های ناياب و بسيار گران‌قيمت، مثل ساعت‌های بغلي و مچي سوئيسي که تعدادی از آن‌ها از طلا بود و انواع تزئين‌آلات اروپائي و اسلحه‌های گوناگون بي‌نظير و کلت‌های کمری را به غارت بردند.  فرش‌های گران‌قيمت بي‌همتا و حدود 50 تخته قالي دستباف مرغوب منحصر به‌فرد را دزديدند و ده‌ها آلبوم و کلکسيون‌های بي نظير تمبر و اسکناس و سکه از تمام کشورهای جهان و... همه و همه را چپاول کردند!  آن‌طور که از سخنان امير ارسلان بر مي‌آمد، اموال خانه‌ی او را تمام و کمال خالي کرده و برای زيست آن مرد نگون‌بخت حتي يک ليوان و قاشق و بشقاب هم باقي نگذاشته بودند! اميرارسلان از وحشت و ترس آواره شده و بعضي شب‌ها را در کوه آبيدر به زير درختان بلچ پناه برده و شب را تا صبح از سرما لرزيده و از ترس خوابش نمي‌برده است! او شب‌هائي را در خرابه‌های شهر و يا در پياده‌رو خيابان طالقاني جلو دخانيات سنندج روی کارتن ‌خوابيده بود. اميرارسلان از حالت معمولي خارج شده و گرسنه، بي‌پول، بي‌خوراک، تنها و بي‌کس از همه‌ی مردمان مي‌ترسيد. گويا دزدان اموالش او را شکنجه داده و ترسانده بودند که اگر به دنبال وسائلش برود و برای پس گرفتن آن‌ها به‌هر صورت اقدامي بکند، وی را خواهند کشت! داستان‌ها و خاطرات زيادی از اميرارسلان شنيدم که متاٌسفانه آن‌ها را ضبط نکردم.

من در بهار سال‌ 1387 اميرارسلان آصفي را حياتي تازه بخشيدم و با ورق‌زدن تاريخ شلوغ اين منطقه از دامنه‌ی زاگرس، جرياناتي را از صحنه‌ی ذهن او ظاهر ساختم. او را وادار کردم تا خاطرات خود را بنويسد. بعداً نوشته‌های فراواني را در کيف دستي خود به من نشان داد و اظهار نمود که مي‌خواهد تاريخ کوردستان و سنندج را در صد سال اخير بنويسد و به چاپ برساند. اميرارسلان شخصي عجيب و ناشناخته و درون‌گرا بود و گفتگو با ايشان مقداری از اوقات فراغت من را به‌خود اختصاص داده بود. آصف‌اعظم حکمران کردستان در اواخر دوره‌ی قاجار والي سنندج بوده است. عمارت و دارالحکومه‌‌ی آصف اکنون موزه‌ی مردم‌شناسي ( خانه‌ی کورد ) شده است. آصف‌اعظم سه پسر داشته که از پسر وسطي يعني ساعدالسلطان دو پسر بنام‌های اميراسعد و اميرارسلان باقي مانده است. اميراسعد ساکن کرج بوده و امير ارسلان با بيش از 80 سال عمر در ميان ويرانه‌های خانه‌ی پدری در جنب خانه‌ی کورد تک و تنها روزگار را به سختي و محروميت از همه چيز بسر مي‌بُرد. او زن اختيار نکرده و تنها بازمانده‌ی آن خانواده‌ی اشرافي در شهرسنندج بود. اميرارسلان  در يک اتاق مانند در ساختمان بسيار قديمي با ديوارهای پهن خشت خام فرسوده سکونت داشت. او درويش صفت تک و تنها گاهي در خيابان‌ها برای خريد نان و خوراکي ظاهر مي‌شد. کسي به او اعتناء نمي‌کرد و در اين اواخر عمر،  بيشتر اوقات روز را در حياط بزرگ خانه‌ی کورد روی صندلي‌ها مي‌نشست و خاطرات گذشته‌های دور را در ذهنش مرور مي‌کرد. او مي‌گفت سازمان ميراث فرهنگي کوردستان آن مجموعه‌ی عظيم را در اختيار گرفته است و مقداری پول به حساب برادرش امير اسعد ريخته‌اند. ولي اميرارسلان ناراضي و سفت و محکم مقاومت کرده و معتقد بود که بايد وصيت پدران خود را اجراء نمايد! آن وصيت اين بود که انتقال هر‌گونه سندی به اشخاص و يا دولت ممنوع است و عقوبت اخروی در بر دارد! اميرارسلان مي‌گفت: در نامه‌هائي به مراجع قضائي برای استرداد اموالش درخواست نموده است. ولي تا به‌حال هيچ پاسخي دريافت نکرده و از جانب هيچ‌کس، هيچ حمايتي از وی نشده است. خاطراتي که اميرارسلان را بسيار آزار مي‌داد مربوط به اوايل انقلاب ايران بود. او مي‌گفت عده‌ای مسلح که معلوم نبود مربوط به کدام گروه سياسي هستند بارها در دفعات متعدد به بهانه‌ی تفتيش منزل به درون خانه‌ام ريختند و همه چيز من را غارت کردند. آن‌ها تمام وسائل اشرافي و اعياني خانواده‌ی ساعدالسلطان پسر آصف‌اعظم کردستان را با خود بودند.  اميرارسلان مي‌گفت:  سند رسمي هفتاد و دو پارچه آبادی اطراف سنندج بنام من است که به تصرف رعيت‌ها در آمده‌ و اکنون کشاورزان برای من تره هم خورد نمي‌کنند! اميرارسلان برای هيچ‌کس درد دل نمي‌کرد. فقط به من اطمينان کرده و يواش يواش سفر‌ه‌ی دلش را برايم باز مي‌نمود. درون اميرارسلان انباری از غم و درد و فغان بود ولي صدايش در نمي‌آمد! در فصل سرما مريض مي‌شد و خانه‌نشين مي‌گرديد. به تلفن منزلش زنگ مي‌زدم و هر چه به او مي‌گفتم که به عيادت شما بيآيم. در کمال تعجب اجازه‌ی رفتن من به آن محل را نمي‌داد. خيلي تلاش کردم تا به درون خانه‌اش بروم و ببينم که چه جوری زندگي مي‌کند!؟ پس از برقراری ارتباط با امير ارسلان تا حدود دو سال نتوانستم وارد محدوده‌ی خصوصي او بشوم. خيلي دلم مي‌خواست حداقل از روزنه‌ای کوچک هم بوده اقامت‌گاهش را ببينم. امير ارسلان حد و مرزی را قرار داده بود و از آن حد ديگر اجازه نمي‌داد که من به او نزديک بشوم تا اين‌که در ماه رمضان سال 1387 در تماس تلفني به او گفتم حالا که تو مريض هستي،  به خوردني‌ و به‌ويژه آب ميوه و انگور نياز داری تا بهبود يابي. ناگهان گفت: اگر انگور باشد مي‌خورم! لذا من فرصت را غنيمت شمرده و روزنه‌ای را باز ديدم تا به آن‌طرف خط‌مرز اميرارسلان بروم! بلافاصله از درختان مو داخل حياط خانه‌ام در محله‌ی چهارباغ سنندج چند کيلو انگور چيدم و کاملاً آن‌ها را شسته و در دو کيسه نايلون تميز به‌سوی خانه‌ی امير ارسلان آصفي در خيابان فرح سابق جنب خانه‌ها‌ی آصف‌ديوان و مشيرديوان حرکت کردم. چون که درب آن خانه زنگ نداشت با موبايل به تلفن منزلش زنگ زدم تا به دم دروازه  بيايد. وقتي آمد يک لای دروازه را باز کرد و خودش درون آن ايستاد تا  راه را بر من ببندد! لباس‌هايش مندرس و بسيار غير بهداشتي بود. امير ژوليده و زار کيسه‌ها را از دست من گرفت و بدون هيچ‌گونه تعارفي که مرا به داخل دعوت کند، دروازه را بست! بارها غذای گرم در قابلمه به در منزلش بُردم ولي حاضر نشد مرا به درون خانه راه دهد! من متحيّر از اين حال و وضع، حتي به همين ملاقات کم در محوطه‌ی خانه‌ی کورد راضي ‌بودم! در اواخر ماه رمضان با هم‌آهنگي تلفني توانستم او را به حياط خانه‌ی کورد بکشانم و او را ببينم. تقريباً حالت بهبود پيدا کرده بود و باز درد دل‌هايش را برايم گفت. از فروشگاهي گوشت يخ زده‌ی برزيلي خريده بود. مي‌گفت خيلي ديرجوش است. گفتم اميرخان شما بايد اولاً بهترين گوشت گوسفندی را از بهترين قصابي مطمئن بخری و کباب بکني و بخوری. ثانياً اين گوشت يخ زده فقط برای قيمه کردن خوب است و... ! اميرارسلان آدمي بسيار متين و خيلي موٌدب و بسيار محترم بود. اما بعضي‌ها او را جور ديگر مي‌پنداشتند. من از جريان زندگاني و رفتار پدران او اطلاعي نداشتم فقط مي‌ديدم که آن پيرمرد، انساني بي‌آزار و بسيار نجيب بوده و نسبتاً آگاه و با سواد است. اميرارسلان خيلي با هوش بود. ولي نمي‌دانستم چرا بدون زن و بچه زندگي مي‌کند؟! چند بار خواستم در اين باره از او حرف بکشم اما ميدان نمي‌داد. او به صحبت کردن با من دلخوش بود. من به حرف‌هايش کاملاً گوش مي‌دادم و او با کمال رضايت  برايم  درد دل مي‌کرد. متاٌسفانه به فکرم نرسيد که همه‌ی صحبت‌هايش را ضبط بکنم. او يک تاريخ زنده از صد سال اخير سنندج بود. از وقايع دوران رضاشاه که چند بار در همان حياط خانه‌ی کورد او را ملاقات نموده بود، چيزهائي مي‌گفت که در هيچ کتابي نوشته نشده است. به‌همين خاطر تحريک مي‌شدم که هم صحبتي با او را ادامه بدهم. اميرارسلان انساني شوخ طبع بود. اما آن ويژگي را برای هيچ‌کس به‌جز من رو نکرده بود! او در ابتدای آشنائي با من اصلاً نمي‌خنديد ولي من با شگرد و ترفند خاص توانستم او را گاه‌ به‌گاهي بخندانم! روزی از آن پسر 85 ساله راجع به خانم‌هائي که برای بازديد از موزه‌ به محوطه‌ی خانه‌ی کورد ‌آمده بودند، نظرش را پرسيدم! اميرارسلان گفت: خوش به‌حال آناني که زن و بچه دارند! حقيقتاً دلم برایش مي‌سوخت. چرا بايد آن مرد فاضل و نجيب و اشراف‌زاده از مزايای زندگي محروم باشد؟! او حتي در زمان اقتدار از برگزيدن خدمه خودداری کرده بود! معلوم شد که در آن خانه وسائل رفاهي چنداني ندارد و به‌همين خاطر بود که مرا به درون منزلش راه نمي‌داد. آيا او فقر و درويش‌وار زيستن را آگاهانه اختيار کرده بود؟ فقط خدا مي‌داند! به‌هرحال امير ارسلان يک موجود قابل مطالعه بود. جالب اين‌که از تمام مسائل جاری روز دنيا نيز با خبر بود و آن‌ها را با طنز و لطايف به انتقاد مي‌کشانيد! در بسياری مسائل اجتماعي از گل‌آقا طنزی‌تر بود! اميرارسلان يک راديوی برقي کوچک داشت که هميشه روی ايستگاه راديو فرهنگ روشن بود و صدايش موزيک متن فضای بي‌روح خانه‌اش بود. بعداً متوجه شدم که تنها درآمد او همان 45 هزار تومان يارانه‌ی ماهيانه‌ی دولت است که با آن سد جوع مي‌کند. اميرارسلان آصفي از مرحوم آيت‌الله مردوخ کردستاني انتقاد مي‌کرد! مي‌گفت در تاريخ مردوخ و بعضي نوشته‌های ديگر اعلاجدّ آصف‌ ديوان را مردی يهودی اهل اصفهان معرفي نموده و خانواده‌ی ما را يهودي‌الاصل خوانده است که اصلاً صحيح نيست. ما اصالتاً اهل روستای سرخه‌دزج سنندج هستيم و...

خلاصه هر چه زمان مي‌گذشت بيشتر از درونيات ذهني اميرارسلان آگاه مي‌شدم. در آخرين روزهای آبان ماه سال1388 بود که او را در خانه‌ی کورد سنندج  ديدم و از او حلالي طلبيده و گفتم که اگر قسمت شود عازم يک سفر هستم. او توصيه‌هائي نمود و به سفر خودش به عربستان در قبل از انقلاب ايران اشاره کرد. وقتي خداحافظي نمودم گفت انشاءالله پلو حاجيانه‌ی شما را بخوريم! امير ارسلان اشعاری را به مناسبت برگشتن من از سفر روی کاغذ نوشته بود تا در موقع استقبال آن را بخواند! موقعيت ايجاب نمود و او را برای شام به منزل خودم دعوت کردم. لطف نمود و در کلبه‌ی حقيرانه‌ی يک معلم حضور يافت. اميرارسلان جلو دوربين فيلم‌برداری اشعارش را قرائت نمود! برای اين‌که او غذای دل‌خواه خود را بخورد قبلاً از وی پرسيدم که چه نوع غذائي را دوست دارد. دستور داد که زرشک پلو با مرغ برايش درست کنيم! بالاخره شامي در خور ميل او تهيه شد. بعدها يک روز در حياط خانه‌ی کورد امير را ملاقات کردم و نوشته‌ای از خودم را تحت عنوان بازنشستگي و راحتي! که طنز اجتماعي است  برايش خواندم. خيلي از آن خوشش آمد و گفت چرا مدتي است خبر نمي‌پرسي؟ اميرارسلان حق داشت. آن مرد تنها، در ميان پانصد هزار نفر اهالي سنندج فقط به من اعتماد کرده بود و برايم درد دل مي‌کرد. متاٌسفانه من آن فرصت و بضاعت گسترده را نداشتم تا بيشتر در کنار او باشم. مهندس که انساني دقيق و بسيار منطقي بوده، راجع به اميرخان آصفي حرفهائي زد که تو نبايد در خيابان با او قدم بزني! چرا که قضاوت مردم نسبت به تو تغيير مي‌کند. مهندس در ادامه گفت: مي‌گويند آصف‌اعظم درباني داشته بسيار با ذکاوت که از افرادی زمين و باغات زيادی مي‌خرد و سند و قولنامه به اسم او صادر مي‌شود. به همين خاطر آصف او را از درباني خلع کرده و مي‌گويد تو که حالا مالک شده‌ای ديگر نبايد با ما باشي! لذا دربان را وادار مي‌کند تا زمين‌ها را پس بدهد و مادام‌العمر خادم او باقي بماند! گويا همواره بين مردمان آن زمان و خانواده‌ی آصف زد و خورد بوده و در ماجرای دکتر مصدّق مردم سنندج به خانه‌ی آصف حمله مي‌کنند و آجر ديوارها را در آورده و به داخل محوطه‌ی خانه پرتاب مي‌نمايند! مهندس با زدن اين حرف‌ها من را وادار مي‌کرد که از مراوده و صحبت کردن با امير آصفي خودداری بکنم. چون من باعث شده شده بودم که امير با ما به انجمن ادبي آئينه بيايد. مهندس از آمدن امير به انجمن آن‌هم با هم‌راهي ما نگران بود. او دوست نداشت با امير در جلو دادگستری ميدان اقبال که محل قرار ما بود حاضر شود و با ايشان تا سالن کتاب‌خانه‌ی مرکزی که انجمن تشکيل مي‌شد همراه شود! از طرف ديگر اميرخان که پس از سال‌ها منزوی بودن لذت در جمع قرار گرفتن و مزه‌ی هم صحبتي را چشيده بود، خيلي با اشتياق قبل از همه‌ی ما در محل قرار حاضر مي‌شد و حتي قصد خودنمائي در انجمن را نيز داشت و شعر مي‌نوشت و روی سن مي‌خواند. ايرج عبادی به او ميدان داده بود و در هر جلسه برايش نوبت مي‌گذاشت. امير در صحبت‌ها شوخي‌های جانانه می‌کرد. او از کلمات اشرافي استفاده مي‌نمود. مثلاً  بعد از ظهر دوشنبه‌ای که برنامه‌ی انجمن ادبي آئينه تمام شد و از پله‌های ساختمان کتاب‌خانه پائين مي‌آمديم در يکي از پاگردها متوجه دستشوئي‌ها گرديد و سريع برای رفع تشويش وارد آن‌جا شد. ما از ساختمان خارج شده و در محوطه به سوی خيابان مي‌رفتيم. ديدم اميرارسلان با عجله دوان دوان خود را به ما رساند. گفتم خان کجا بودی؟ گفت: کارگزار عرضي داشت مرا احضار نمود تا امر مهمي به انجام برسد! سخن او باعث خنده‌ی حضار شد! البته سخنان مهندس تا حدودی بي‌جا نبود! چون افرادی که مرا با اميرخان ديده بودند تذکر دادند که ... ! لذا قرار جمع شدن را کنسل نموده و گفتيم چون هوا سرد شده و ممکن است برای کسي مشکلي پيش آيد و نتواند سريع خود را به محل قرار برساند، لذا از هفته بعد هر کس خودش مستقيم هر وقت که دلش خواست از خانه‌ی خود بيرون بيايد و تکي به هر نحوی که دوست دارد به جلسه‌ی انجمن ادبي آئينه برود. خلاصه اطرافيان ناخواسته روزنه‌ای را که برای اميرخان آصفي باز شده بود، مي‌بستند و من را از مهرورزی به امير ارسلان آصفي فلک‌زده باز مي‌داشتند! يک روز برای نهار آش کشک  داشتيم. سر سفره که بخار آش از کاسه‌ها بلند شد به ياد اميرارسلان  افتاده و گفتم حالا امير آصفي  که سرما هم خورده است نان خشک را با آب مي‌خورد! ناگهان همسرم خروشيد و دلش جوشيد و فوری به آشپزخانه رفت و قابلمه‌ای آورد و آن را پر از آش کشک داغ نمود و به من گفت نهار نبايد بخوری تا اين غذا را برای آن پيرمرد ببری! چند دسته گردو نيز در کيسه‌ای همراه قابلمه‌ی آش در دستمالي گذاشته و سريع به‌سوی خانه‌ی اميرارسلان آصفي راه افتادم. تلفني او را به دم دروازه کشاندم. او از ديدن من شاد شد. به بهانه‌ی خالي کردن قابلمه برای اولين بار توانستم به اندرون منزل اميرخان بروم! توی خانه که رفتم کاملاً هيپنوتيزم شدم، اصلاً تصورش را هم نمي‌کردم که آن پيرمرد اشراف زاده، وضعيتي بدتر از کارتن خواب‌های کنار خيابان را داشته باشد! اميرارسلان يک تابه‌ی کهنه و نشسته آورد و وقتي مشغول خالي کردن آش در آن بود من با گوشي از جاي‌گاه و خواب‌گاه و تمام دارائي او فيلم گرفتم! آن‌چنان محل زيست امير غير بهداشتي و ناجور و محل تجمع وسائل بنجول بود که واقعاً دلم گرفت. فقط امير بود که بدنش با آن شرائط تطبيق يافته و الّا هيچ کس ديگری نمي‌توانست حتي يک لحظه در آن‌جا زنده بماند. سقف در چهار متری و بسيار بلند، تنها وسيله‌ی گرمازا فقط يک کوره برقي ضعيف و دمای اتاق عين هوای خيابان تواٌم با بوهای تند بود! آن پير مرد حتي يک پتوی درست و حسابي هم نداشت که زيرش لميده تا گرم شود و بخسبد! در پاسخ سئوال من گفت. من هميشه با همين پالتو و لباس‌ها روی اين تيرهای چوبي مچاله مي‌شوم و سرم را روی کوره برقي مي‌گيرم و چرت مي‌زنم! او مقداری از آش داغ را با قاشقي نشسته خورد و بعد تابه را در کيسه‌ای نايلوني مستعمل گذاشت و گفت بقيه را شب روی کوره برقي گرم مي‌کنم و مي‌خورم! اميرارسلان مي‌خواست کتری تا نيمه آب را روی کوره برقي بگذارد و برای من چای درست کند و مغز گردو تهيه نمايد. گفتم اميرخان من زياد اهل چای خوردن نيستم و اگر اجازه بدهي عجله دارم و بايد بروم چون خيلي کار دارم. روی ديوار اتاقش ديدم از چهره‌ی اشخاص مشهور با سياه قلم نقاشي‌هائي کشيده و چسبانده بود. او گفت اين خانه آب لوله‌کشي ندارد و من با دبه‌ی جای سرکه از خانه‌ی کورد آب مي‌آورم. آن محل حتي توالت هم نداشت! من حالم کاملاً خراب شده و فوری با قابلمه‌ی خالی به منزل برگشتم. در مسير آن‌چنان غرق در افکار فلسفي شده بودم که جلو پای خود را نمي‌ديدم و به دنبال دلائل آن عقوبت مرگبار مي‌گشتم. از ناراحتي و پريشاني ديگر نتوانستم  نهارم را بخورم. در اتاق اميرارسلان اصلاً نمي‌شد چيزی را خورد، چون همه چيز کاملاً آلوده بود. قلم از تشريح وضعيت زندگي اميرارسلان آصفي عاجز و قاصر است. بعداً بارها برايش ميوه و شيريني و غذای گرم ‌بُردم و در آن ساختمان بسيار قديمي که زماني دارالحکومه بوده به فيلم برداری پرداخته و به خاطرات امير ارسلان گوش مي‌دادم. موضوع اين است که من او را با جامعه آشتي دادم. او حدود سه دهه در خفاء روزگار را گذرانده بود و از جامعه مي‌ترسيد! گويا در طول سي سال دوران انقلاب امير ارسلان در آن ويرانه‌ها تک و تنها دور خود مي‌چرخيده و با خودش حرف مي‌زده است و حالت افسردگي شديد پيدا کرده بود. اما از سال 1387 شمسي پس از آشنائي با من کم کم التيام پيدا نموده و اميدوار به زنده بودن گرديد و عصرهای دوشنبه و پنجشنبه راهي انجمن‌های ادبي آئينه و مولوی کورد در مجتمع فجر سنندج مي‌شد. در ميان جمع آدم‌ها به گفتگوهايشان گوش فرا مي‌داد. در خيابان‌ها قدم مي‌زند. من در ذهن اميرارسلان اين احساس را به‌وجود آورده بودم که بالاخره تا شقايق هست زندگي بايد کرد! در سال 1391 شمسي که اين‌جانب اقدام به تاٌسيس اولين موزه شخصي کردستان ايران نمودم، برای افتتاح موزه در روز اول مهر، آقايان مهندس و درفش و امير ارسلان را دعوت نموده تا توسط جناب آصفي روبان جلو درب موزه بريده شود. مي‌خواستم به او بها بدهم تا هويّت و شخصيت طبيعي خود را بازيابد. بعداً به مناسبت‌هائي از موزه‌ی شخصي فواد ديدار مي‌کرد و در جهت توسعه‌ی اولين موزه‌ی شخصي در کردستان ايران رهنمود مي‌داد. آخرين بازديد ايشان در معيّت سرکار خانم شجيعي رئيس وقت خانه‌ی کورد سنندج در اول مهر ماه سال 1393 بود که در جشن سالروز تاٌسيس موزه‌ی شخصي فواد شرکت داشتند. بارها او را با ماشين به خيلي جاها و بعضي روستاها بُردم و او را با ديگران محشور ‌کردم. امير ارسلان خاطرات دوران کودکي خود را با احساس ويژه بازگو مي‌کرد. از عمارت پدرش و باغ بهجت‌آباد مادرش در روستای قليان واقع در ده کيلومتری شمال سنندج زياد مي‌گفت. گويا از تاريخ مرگ پدرش در سال 1326 تا سال 1389 شمسي يعني به‌مدت 63 سال پا به آن‌جا نگذاشته بود. خيلي دلش مي‌خواست عمارت را ببيند. بردن امير ارسلان آصفي به روستای قليان برای ديدن عمارت ساعدالسلطان و تجديد خاطراتش و ماجراهائي که پيش آمد، خود يک داستان جالب است که آن را جداگانه نوشته‌ام. بالاخره اميرارسلان آصفي در اسفند ماه سال 1393 شمسي سخت مريض گشت و من به عيادت او رفتم. پرسيدم سرما خوردگي داری يا مسموم غذائي شده‌ای؟ گفت: چند روز است هيچي نخورده‌ام و سخت مريض شده‌ام! او چند شبي در منزل فرج گنجي اهل دلبران بستری شد و سرانجام در بيمارستان درگذشت! جسد وی بدون هيچ تشريفاتي بوسيله‌ی چند نفر در گورستان بهشت محمدی سنندج به خاک سپرده شد. بدين‌سان تک‌سو چراغ خانواده‌ی آصف در سنندج برای هميشه خاموش گشت. به سر قبراو در بهشت محمدی سنندج رفتم و با خواندن دعا عکس‌هائي از قبر ساده و خاکي او گرفتم. 

اميرارسلان آصفي ناکام و بي‌کس زندگي فلاکت بار و بسيار محروم را پس از حدود 87 سال عمر رها و از دنيا رفت. تو گوئي که هرگز زمادر نزاد! راجع به هفت سال آشنائي و دوستي با مرحوم اميرارسلان آصفي مي‌توانم کتاب‌ها بنويسم. از آن مرحوم عکس‌ها و فيلم‌های فراواني گرفته‌ام. ماجراهای هفت سال آخر عمر اميرارسلان آصفي و آشنائي نزديک با آن وضعيت استثنائي و بررسي تاريخي زندگي او و بازتاب‌های اجتماع و مقايسه‌ها و ارزيابي ارزش‌ها و... برای من آئينه‌ی عبرت ديگری شد تا تکليفم را با اين دنيای دون معلوم نمايم.

 

 
اشتراک گذاری:
سید محمد فواد ابراهیمی
نویسنده
سید محمد فواد ابراهیمی
افزودن نظر :
نظرات :
  • هادی
    هادی
    1 ماه پیش


    من ندیدم در جهان جست و جو هیچ اهلیت به از خوی نکو


    هر که را خوی نکو باشد برست هر کسی کو شیشه‌دل باشد شکست

    پاسخ